یادمه اون زمانی که اینجا رو ساختم هم وضعیتم دقیقا مثل الانم بود

شاید حتی یکم بدتر

یکم بعدش ترک شدم

البته اون زمان خم به ابرو نیوردم

فکر نکنم ادم بگه خستم بد باشه

من خستم

از خودم خستم

از مقایسه کردن خودم با دوستانم خستم

من نمیتونم از همه توانایی هام استفاده کنم و این عذابه برام

دوست ندارم مثل پارسال شه

حرف الکی هم دوست ندارم بزنم که اقا میترکونم و اینا

فیزیک شیمی همشون فراموشم شدن

وقت دارم ولی استرس دارم نرسم

استرس دارم روزام بیخود طی شن

شبای نهایی برسن

و من گند بزنم

میترسم

میتونم هر لحظه بزنم زیر گریه

اینجوری نمیشه

من رویاهایی دارم که باید بهشون برسم

باید مهاجرت کنم

باید دانشگاه شریف یا تهران برم

نمیخوام فردا روز خودمو لعنت بفرستم که میشدا ولی نخواستم

قرص هامو شروع کردم باز

برام این دوران بیشتر از همیشه درسم مهمه

این یه سال هم بگذره

بعد دیگه خیلی استرس کم میشه

میتونم

میدونم میتونم

من همون یکتاییم که وقتی 7 سالش بود برای اینکه زود تر خوندن نوشتن یاد بگیره کل کتاب داستانامو رو نویسی میکردم

به خودم مشق میگفتم

شرایط محیطی و درونی هر چقدر هم باشن اصل من رو عوض نمیکنن

اینده باید قشنگ باشه

نمیتونه زشت باشه

نمیشه